رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه بیستم .... خاطره زایمان و به دنیا آمدن رادین نازنین

سلام به پسر عزیزممممممممممم بعد از مدتها میخوام برات بنویسم گلم. ببخشید که انقدر تاخیر افتاد. آخه عزیزم دیگه ماه آخر و بعد از تولد شما سرم به شدت شلوغ شد. رادین عزیزم شما در تاریخ 90/02/06 در بیمارستان لاله تهران به دنیا اومدی. اسمت رو هم من قبل از بارداریم شنیده بودم و خوشم اومده بود، بابایی هم خوشش اومد و این اسم رو برات انتخاب کردیم به معنی جوانمرد و بخشنده. الان که دارم برات مینویسم سه ماهه شدی خوشگلم. چقدر زود گذشت این سه ماه . امیدوارم همیشه سالم و سلامت باشی گلم. میخوام توی وبلاگت اگه وقت داشتم از عکسات و کارهای که داری یاد میگیری بنویسم. ...
8 مرداد 1390

نامه هجدهم .... تولد مامانی

سلام به گل پسر مامان عزیزم دیروز یعنی 10/26 تولد مامانی بود. بابایی شب کیک خریده بود و یه تولد دو نفره گرفتیم. با بابایی یادت کردیم عزیزم و گفتیم که سال بعد به امید خدا نی نی عزیزمون هم هست و حسابی همه چیز رو داره بهم میریزه. الهی قربونت برم خدایش چه حالی میده. حدود دو هفته ای پای مامانی درد گرفته بود خانوم دکتر آزمایش نوشت که خدا رو شکر همه چیز مرتب بود. قرص کلسیم برام نوشت و الان بهترم. امروز شما دیگه هفته 23 رو تموم میکنی و ایشالله از فردا هفته 24 شروع میشه. خیلی داره زود میگذره عزیزم. مامانی خیلی دوست داره سریع اواخر بهمن بشه و سرویس خوابت رو بیارند و شروع کنیم به تزئین اتاقت. به امید خدا ...
27 دی 1389

نامه هفدهم .... احساس کردن اولین تکان

عزیز دلم بلاخره مامانی تونست حرکات شما رو کاملا احساس کنه. درست روز 30 آذر که مصادف با شب یلدا بود ساعت 12:30 دقیقه روی مبل نشسته بودم و داشتم تلویزیون میدیدم که یکدفعه احساس کردم شکمم یه کوچولو پرش کرد. همونطوری نشستم تا ببینم باز احساس می کنم که یکدفعه 5-6 تا حرکت پشت سر هم انجام دادی ماشالله. خدا رو شکر عزیزم . مامانی کلی ذوق زده شده بود. خیلی دوست داشتم تا بابایی هم باشه تا همون لحظه پریدن شکمم رو ببینه آخه خیلی خوب مشخص بود. الهی قربونت برم. در ضمن الان یه چند هفته ای میشه که به صورت پراکنده با بابایی داریم میریم خرید سیسمونی. مبارکت باشه عزیزم. خدا رو شکر تا الان اکثر خریدها رو کردیم . در ضمن امروز عصری پیش خانوم دکتر نوبت دارم فکر کن...
4 دی 1389

نامه شانزدهم .... خرید سیسمونی

سلام به عزیز دلم روز پنج شنبه و جمعه من و بابایی رفتیم یکسری از لوازمهای شما رو خریدم. تقریبا خیلی از لوازمهای کوچیک رو خریداری کردیم. کالسکه- کریر- ساک و تخت پارکت رو عزیزم بعد از کلی گشتن گراکو خریدیم . از رنگ بندیش خوشم اومد. ایشالله خودت هم حسابی خوشت بیاد. صندلی غذا و روروئک رو هم جداگانه خریدیم. اونم رنگبندیش شاده عزیزم. الان همه رو بسته بندی کردیم و گذاشتیم کنار تا ایشالله فروردین ماه بچینیم. به امید خدا به سلامتی به دنیا بیایی و با دل خوش ازشون استفاده کنی ...
20 آذر 1389

نامه پانزدهم .... تعیین جنسیت

سلام به عزیز دلمون مامانی خدا رو شکر که بلاخره فهمیدیم که جنسیت شما چیه عزیزم. برای روز سه شنبه یعنی تاریخ ۹/۹/۸۹ وقت سونوگرافی پیش دکتر الماسیان که خیلی تعریفش رو شنیده بودم داشتیم. وقتی که داشتی ساعت ۱:۳۰ بعدازظهر بود. بابایی ساعت ۱۱ از محل کارش برگشت و بعد از خوردن ناهار ساعت ۱۲:۳۰ راه افتادیم رفتیم سمت بیمارستان مهر. با اینکه بعدازظهر نوبتم بود ولی بعد از اینکه از منشی پرسیدم که من دقیقا کی میتونم برم پیش خانوم دکتر گفت که ۹ نفر زودتر از شما هستند. من و بابایی عزیز هم حوصلمون نگرفت زیاد بشینیم اونجا و راه افتادیم رفتیم پیاده روی ویه فروشگاه قدسی که همون نزدیکیا بود. رفتیم کمی کافی شاپ نشستیم و بعد از خوردن یه نوشیدنی با سونوگرافی دو...
11 آذر 1389

نامه چهاردهم .... سونوی NT

سلام به عزیز دل مامان و بابا عزیزم روز سه شنبه یعنی تاریخ ۱۱/۸/۸۹ برای سونوی NT صبح ساعت ۷:۲۰ با بابایی عزیز راه افتادیم. عجب بارونی میومد. یه مسیری که در طول روز میشه ۲۰ دقیقه ای رسید رو دقیقا ما دو ساعت توی راه بودیم. ترافیک خیلی بدی بود. منم که تا حالا اصلا حالت تهوع نداشتم درست توی ماشین حالم بد شد و طفلی بابایی حواسش پرت من شد که یکدفعه تصادف کردیم و چون بابایی از عقب زده بود به ماشین جلوی مقصر شناخته شد. خلاصه دوباره راه افتادیم تا بلاخره ساعت ۹:۲۰ رسیدیم به آزمایشگاه نیلو سمت پارک ساعی. همه دکترها ظاهرا بیمارانشون رو برای این آزمایش و سونو می فرستند اونجا. خلاصه بعد از پر کردن فرم و گرفتن آزمایش رفتیم سمت سونو که یه کوچه با ...
13 آبان 1389

نامه سیزدهم .... ماه سوم بارداری

سلام خوشگلم خوبی مامانی؟ الان دیگه وارد هفته نهم شدیم عزیزم یعنی شروع ماه سوم. خدا رو شکر. راستش عزیزم من الان فقط به مامان بزرگها و خاله ها گفتم که شما توی دلمی و فعلا دیگه نمیخواستم به کسی بگم تا ایشالله سه ماه کاملا تموم بشه. ولی روز پنج شنبه رفته بودیم عروسی. اونجا از این خانومهای حرفه ای که تا آدم رو میبینند میفهمند باردار هستی بودند که با دو دقیقه رقص بنده خیلی مطمئن گفتند که باردار هستی. دخترعموی خودم هم که توی سالن با صدای بلند همش بهم میگفت که دیگه سونوگرافیت هم کردند و گفتند چون پهلو درآورده نی نیش پسره. ولی خب خدایش بر ای ما فرقی نمیکنه که جنسیت چی باشه عزیزم. ولی عجب خدایش آدمهای باحالی پیدا میشندا. اگه هم نخوای فعلا کسی بدو...
13 مهر 1389

نامه دوازدهم .... سونوگرافی

سلام عزیز دلم بازم خدای مهربون رو شکر میکنم که جواب سونوگرافی هم خوب بود عزیزم. دیروز صبح رفتم سونوگرافی و بعدازظهر رفتم پیش خانوم دکتر. هم جواب آزمایشم رم دید و هم سونو رو. خدا رو شکر گفت همه چیز مرتبه و برای ۳ آبان گفت که بازم برمم پیشش. قربونت برم مامانی که دیروز توی سونو دیدمت و صدای قلب قشنگت رو شنیدم گلم. از خدا میخوام که همیشه سالم باشی عزیزم و سر موقع بیایی توی بغل مامانی. به امید خدا ...
4 مهر 1389

نامه یازدهم .... گرفتن جواب آزمایش

سلام عزیزدلم مامانی چند روز پیش آزمایش خونی که خانوم دکتر برام نوشته بود رو انجام دادم و جوابش رو گرفتم تا جایی که خودم ازش سر درآوردم خدا رو شکر مشکلی وجود نداره. برای روز شنبه یعنی ۳/۷ هم وقت سونوگرافی دارم. دعا کن همه چیز خوب و عالی باشه. همون شنبه هم بعدازظهر قصد دارم برم پیش خانوم دکتر تا جواب سونوگرافی و آزمایش خون رو ببینه. در حال حاضر وارد هفته هفت شدیم عزیزم. به امید خدا که همه چیز مرتب باشه. ...
31 شهريور 1389